سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
میزگردفرهنگی

میزگردفرهنگی

   1   2      >

درباره ی فیلم کیمیا یکشنبه 3/9/87 ساعت 6:54 عصر

کیمیا


دست از مس وجود چو مردان ره بشوی    تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی


حافظ


       این یادداشت در مورد فیلم کیمیا ساخته احمد رضا درویش است.محصول سال 1373.


      فیلم به طور خلاصه : مهر ماه 1359 عراقی ها وارد خرمشهر شدند.مردم سراسیمه شهر را ترک می کنند.داستان فیلم ،زندگی خانواده رضایی منش را دنبال می کند.خانواده رضایی منش هم قصد ترک شهر را دارند اما در این حیص و بیص همسر رضا (خسرو شکیبایی )برای زایمان باید به بیمارستان برده شود رضا با هر سختی که هست ملیحه را به بیمارستان می رساند اما موقع برگشت از بیمارستان اسیر عراقی ها می شود.


      ملیحه در بیمارستان فوت می کند اما فرزندش کیمیا متولد می شود.دکتر نو بخت (پزشک ملیحه )کیمیا را از میان آتش و خون نجات می دهد و...


چند سال بعد


      رضا همراه آزادگان به ایران بر می گردد و کیمیا را در شهر مشهد پیدا می کند ولی...


      اول این فیلم می بینیم که رضا برای آوردن باطری ماشین به مدرسه می رود.ساعت 12 است.وقتی بعد از سال ها اسارت بر می گردد درمیان خرابه های مدرسه خاک را از روی ساعت کنار می زند ساعت همچنان 12 است.


      اما در آخرین صحنه فیلم که رضا برای آخرین بار به حرم امام رضا (ع)رفته ساعت بزرگ حیاط حرم نیز 12 را نشان می دهد.و بعد دوربین حیاط حرم را نشان می دهدکه مردم در حرکتند و حوض آب را و رضا که کنار حوض ایستاده وتصمیم خود را گرفته شاید چون چشم ها را باید شست جور دیگر باید باید.


      سعید برادر دکتر نو بخت از رضا می خواهد به آینده کیمیا فکر کند که به نوعی با پزشک بودن دکتر نو بخت و با محبت مادرانه شکوه تامین خواهد شد.که اگر کیمیا پیش دکتر نوبخت نباشد این ها را از دست خواهد داد.


رضا می گوید :ای کاش ندیده بودمش


     و این یاد آور آن جمله معروف است که :«هیچ چیز خواسته نمی شود مگر آنکه شناخته شده باشد.»


دکتر نوبخت دچار شوک مغزی شده و در حالت بیهوشی به سر می برد.


     ... رضا در بیابانی که از خشکی تکه تکه شده به طرف چاهی می رود که در دهانه چاه هشت کبوتر سفید می بیند روی دهانه چاه خم می شود عکس رضا توی چاه آب افتاده اما رضا تصویر مراد را می بیند.(مراد سربازی است که اوایل فیلم ماهی کوچکی را داخل چاه آب انداخت و...وشهید شد.)


     رضا با چهره ای عرق کرده از خواب بیدار می شود.


نامه ای برای دکتر نوبخت می نویسد: من کیمیا را به تو می سپارم چرا که معنای بدست آوردن را در طعم از دست دادن یافتم.


نوشته شده توسط: آسیه مهاجری

میشل فوکو


 


ایران: روح یک جهان بی روح و 9 گفت و گوی دیگر


 


فوکو، میشل، 1926-1984. Foucault michel


 


ایران: روح یک جهان بی روح: و نه گفت و گوی دیگر با میشل فوکو/


 


 ترجمه ی نیکو سرخوش، افشین جهاندیده- تهران: نشرنی:01379 2342ص .


 


چاپ چهارم 1384 تهران


 


 


 


فهرست مطالب


 


حبس، روان پزشکی، زندان (1977)


 


ایران: روح یک جهان بی روح (1979)


 


فیلسوف نقاب دار (1980)


 


خود کمینه گرا (1982)


 


ساختار گرایی و پسا ساختار گرایی (1983)


 


- این گفت و گو به همت ژرار روله انجام گرفت در بهار سال 1983 در نشریه Telos  به چاپ رسید.


 


نظامی محدود در برابر تقاضایی نامحدود (1983)


 


- این گفت و گو به همت روبر بو نو انجام گرفت و به صورت پیوست در کتاب


 


Secarite sociale :lenjeu (پاریس، انتشارات syros، 1983) به چاپ رسید.


 


موسیقی معاصر و مخاطبان (1983)


 


- این متن گفت و گویی است میان میشل فوکو و دوست موسیقی دان و آهنگ سازش پی یر بولز. بولز تاثیری عمیق بر موسیقی معاصر دشاته است. او تلاش می کند که آموزه ای شوئنبرگ، برگ و وبرن را ترکیب کند و در عین حال زیبایی شناسی کلودد بوسی را احیاء کند.


 


زیبایی شناسی زیستن (1984)


 


- این گفت و گو را آلساندرو فونتانا یکی از همکاران فوکو در کتاب I pierre piviere ترتیب داد.


 


دغدغه حقیقت (1984)


 


بازگشت اخلاق (1984)


 


 


حبس، روان پزشکی، زندان


 


این متن گفت و گویی است میان میشل فوکو و دیوید کوپر، ژان پی یر فی ماری آدیل فی و مارین زکاء که در نشریه شانژ به چاپ رسید. این گفتگو پس از مبارزه ی ویکتور فاینبرگ برای آزادی ولادیمپر بریسوف از بیمارستان روان پزشکی ویژه در لینگراد انجام گرفت. نشریه شانژ و شماری از روشنفکران همچون دیوید کوپر و میشل فوکو و سازمان های گوناگون از این مبارزه حمایت کردند.


 


ایران: رویح یک جهان بی روح


 


این متن گفت و گویی است میان میشل فوکو و (خانم) کلر بری پر و پی یربلانشه که خبرنگار روزنامه لیبراسیون در ایران بودند در سال 1979 کتابی به نام ایران: انقلاب برای خدا را به چاپ رساندند که این گفت و گو در این کتاب آمده است. انتشار این کتاب همزمان یا نخستین اعدام های مخالفان در ایران، و همین امر انتقادهایی را متوجه فوکو کرد. میشل فوکو در ((لوموند 11 مه 1979 )) به همه این انتقادها پاسخ گفت.


 


برشی از این گفت و گو در زیر آمده است:


 


میشل فوکو گفت و گو را با این پرسش آغاز می کند در آنچه در ایران روی داد چه چیزی وجود داشت؟


 


پی یر بلانشه: نکته ی شگفت انگیز برای من قیام همه ی مردم است. بر واژه ی همه تاکید می کنم.


 


میشل فوکو: سرشت این انقلاب اراده مطلقاً جمعی را نمایان می کند- و کمتر مردی در تاریخ چنین فرصت و اقبالی داشته اند. اراده جمعی اسطوره ای سیاسی است و خود من فکر کردم اراده جمعی مثل خدا یا روح است و هرگز کسی نمی تواند با آن روبه رو شود. و در سرتاسر ایران با اراده جمعی یک ملت برخورد کرده ایم.


من از خود می پرسم که این راه منحصر به فرد، راهی که طی آن مردم علیه سر سختی سرنوشت شان و علیه همه ی آن چه برای قرن ها بوده اند ، « چیزی کاملاً متفاوت» را جست و جو می کنند، آنان را تا کجا خواهد برد.


 


نوشته شده توسط: آسیه مهاجری

ادامه معرفی کتاب:ایران روح ... یکشنبه 26/8/87 ساعت 9:49 عصر

فیلسوف نقابدار


 


من از خود می پرسم که این راه منحصر به فرد، راهی که طی آن مردم علیه سر سختی سرنوشت شان و علیه همه ی آن چه برای قرن ها بوده اند ، « چیزی کاملاً متفاوت» را جست و جو می کنند، آنان را تا کجا خواهد برد.


 


بین سالهای 1979 تا 1984 ، روزنامه لوموند یک رشته گفتگو با روشنفکران اروپایی را در هفته به چاپ رساند. در ژانویه 1980، کریستین ولا کامپنی تصمیم گرفت از میشل فوکو در خواست گفت و گویی مفصل کند. فوکو نیز بی درنگ این درخواست را پذیرفت اما یک شرط اساسی گذاشت: این گفت و گو بی نام به چاپ رسد. میشل فوکو در توجیه این شرط چنین استدلال آورد: از آنجا که نمی دانی من کیستم، تمایل هم نخواهی داشت که جستجو کنی به چه دلایلی آنچه را می خوانی گفته ام ؛ بگذار به خود بگویی : این درست است، آن اشتباه است. از این خوش ام آمد، از آن خوشم نیامد. همین و بس. کریستین دلا کامپنی از این فکر استقبال کرد و تصمیم گرفته شد که گفت و گو با یک «فیلسوف نقاب دار» و بدون هویت مشخص انجام گیرد.


 


این راز تا زمان مرگ میشل فوکو کاملا محفوظ ماند و به نظر می رسد نادر باشند کسانی که موفق به کشف راز شدند.


 


در این گفت و گو می خوانیم .... نمی توانم از فکر کردن به به نقدی که در صدد قضاوت نباشند، بلکه به یک اثر، کتاب، یک جمله یا ایده وجود ببخشد خودداری کنم؛ نقدی که آتش برافروزد رشد سبزه ها را بنگرد، به صدای باد گوش دهد، کف دریا را از نسیم بگیردو بپراکند. این نقد می تواند نشانه های هستی را تکثیر کند؛ این نقد نشانه ها را فرا می خواند و از خواب بیدار می کند. آیا این نقد گاهی آنها را ابداع می کند؟ چه بهتر که چنین کند. نقد به صورت داوری و حکم مرا به خواب می برد و من نقدی با درخشندگی های خیال پردازانه را دوست دارم.


 


خود کمینه گرا


 


این گفت و گو را اسیتون ریگینز (سرخ پوست تبار) در سال 1982 در تورنتو و به زبان انگلیسی انجام داده است که در پائیز 1983 در نشریه Ethos به چاپ رسید.


 


اسیتون ریگینز: منشا این تصمیم شما که فیلسوف شوید چه بود؟


 


میشل فوکو: فکر نمی کنم که مرکز برنامه فیلسوف شدن داشته ام من اصلاً هیچ فکری برای آن که در زندگی ام چه کنم نداشتم فکر می کنم این نکته نیز تا حدودی سرشت نمای هم نسلان من است. در آن زمان وقتی ده یازده ساله بودیم نمی دانستیم که آلمانی خواهیم شد یا فرانسوی باقی خواهیم ماند. نمی دانستیم زیر بمباران می میریم یا زنده می مانیم. تصور یک زندگی محافظت شده در محیطی ..... مطالعه و ..... تفکر همواره مرا مجذوب خود کرده است. برای من، دانش آن چیزی است که کارکردش باید از زندگی فردی محافظت کند و امکان درک جهان بیرون را دهد . من فکر می کنم دانش همین است.


 


دغدغه ی حقیقت


در این گفت و گو میشل فوکو از اخلاق روشنفکر می گوید و اینکه دانشگاهی و در عین حال روشنفکر بودن یعنی تلاش برای به کار بستن نوعی از دانش و تحلیل در دانشگاه تدریس و پذیرفته می شود، به طوری که نه تنها اندیشه دیگران بلکه اندیشه خود را نیز تغییر دهد. این کار تغییر دادن اندیشه خود و اندیشه دیگران به نظام علت وجودی روشنفکران است.


 


بازگشت اخلاق


 


این گفت و گو آخرین گفتگو میشل فوکو پیش از مرگ است که ژیل باربدت و آندره سکالا آن را به مناسبت انتشار جلد دوم و سوم فیلسوف جوان و دوست ژیل دلوز این گفتگو را به میشل فوکو پیشنهاد کرد و میشل فوکو به رغم کسالت بسیار این پیشنهاد را پذیرفت و به نوعی دوستی خود را به ژیل دلوز که در این سالهای آخر او را کم می دید ابراز کرد.


میشل فوکو پیش از پایان پیاده شدن نوارهای این گفت و گو در بیمارستان بستری شده بود و در نتیجه دانیل دفو الاگه را مسئول اصلاح این گفت و گو به سلیقه خود کرد. این گفت و گو سه روز پس از مرگ فوکو به چاپ رسید


 


- کلمات کلیدی : بدون موضوع


نوشته شده توسط: آسیه مهاجری

خلقت شنبه 25/8/87 ساعت 7:13 عصر

نرگس، فرسیس نام پسر رودخانه ای است که عکس خود را در آب رو narcissisme دید و عاشق آن شد و خود را در آب انداخت و غرق شد و از آن گل نرگس روئید که مظهر عشق به خویش است.


این فکر در قصه خلقت او پا نیشاد و تصوف ما که ذات باری، عاشق خویش شد، (نیز به چشم می خورد):


در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زد


                                                       عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت


                                                     عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد


و به قول بهار:


عاشق خویش شد دلبر رعنایی ....


                                                                 « شریعتی»


نوشته شده توسط: آسیه مهاجری

یک نفر یا دونفر! یکشنبه 19/8/87 ساعت 8:52 عصر

 


روزی بهاری ،شادی و غم در کنار دریاچه ای به هم رسیدند .به هم سلام کردند و کنار آبهای آزاد نشستند و گفت و گو کردند .شادی از زیبایی های زمین و شگفتی در روزهای  زندگی و ترانه ی برخاسته در سپیده و شامگاهان گفت .غم نیز سخن گفت و با آنچه شادی گفته بود موافقت کرده زیرا غم جادوی زمان و زیبایی اش را می دانست.غم وقتی از بهار در میان دشت ها و کوه ها سخن می گفت بسیار خوش بیان بود.شادی و غم زمان زیادی سخن گفته و هرچه می دانستند با هم تفاهم داشتند.


دو شکارچی از آن سوی دریاچه می گذشتند به این سوی دریاچه که می نگریستند یکی از آن ها به دیگری گفت :نمی دانم آن دو نفر کیستند؟


دیگری پاسخ داد :گفتی دو نفر ؟ اما من تنها یک نفر می بینم .


شکارچی اول گفت :اما دو نفرند.


دومی گفت :فقط یک نفر است که تصویرش در آب افتاده دو نفر هستند .


تا همین امروز هم شکارچی دوم می گوید :دوستم دو تا می بیند.


 این بدان معناست که ما نباید روی برداشت خود از موضاعات مختلف اصرار کنیم .


شاید برداشت من (من نوعی )درست باشد اما همه چیز نباشد .ضمن اینکه هر چیز وجوه مختلفی دارد که هر یک از ما شاید تنها تکه ای از آن را ببینیم و آن تکه تنها یک تکه است .


 


نوشته شده توسط: آسیه مهاجری

   1   2      >

خانه
مدیریت
پست الکترونیک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازدیدها ::
573


:: بازدیدهای امروز ::
1


:: بازدیدهای دیروز ::
0



:: درباره من ::

میزگردفرهنگی


:: خبرنامه ::